مگه میشه با یه کوله خاطرات خوب وناب پشت پا به زندگی زد و سپرد دل به سراب
واحساس ميكنم اين اخرين منزل است
ديگر نه بانگ جرس كارواني،
ديگر نه اواي رحيلي!
تنهايي ارامگاه جاويد من است.
و درد وسكوت،همنشين تنهايي جاودانه ي من!
نیمه شب آواره و بی حس و حال, در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال, دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دوماهی می گذشت ,یک دو ماه از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول یار را, خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را ,آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود,چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او,هم نشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او, ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خواب گاه خستگی , این چنین آغاز شد دل بستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر , وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر , دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد , گفت و گو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل , گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل،, بی تو جانم شام بی فرداست دل
دل ز جادوی رخت حیران شده, در پی عشق تو سر گردان شده
گفت در عشقت وفا دارم بدان, من تورا بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان, چون تویی محمول حمالم بدان
با تو شادی می شود غم های من,، با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده, دل ز جادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده, عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش, طعم بوسه برده از سر عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود، بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود، همچو عشقم هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره ی آفاق بود, در نجابت در نکویی شاه بود
روزگار اما وفا با ما نداشت, طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت, بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس, حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدای غم نبود, در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود, سهم من از عشق این روزها نبود
با که گویم او که هم خون من است, خسم جان و تشنه ی خون من است بخت بد زین وصل او قسمت نشد, این گدا مشمول آن رحمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست, با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم، باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمول خراب از غم شدم, ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را, سوخت بی پروا پر پروانه را
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم
سردمهري بين كه هر كس بر آتشم آبي نزد
گرچه همچون برق از گرمي سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع
لاله ام كز داغ تنهايي به صحرا سوختم
همچو آن شمعي كه افروزند پيش آفتاب
سوختم در پيش مه رويان و بيجا سوختم
سوختم از آتش دل در ميان موج اشك
شوربهتي بين كه در آغوش دريا سوختم
شمع و گل هم هر كدام شعله اي در آتشند
در ميان پاكبازان من نه تنها سوختم
جان پاك من رهي خورشيد عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمي را سوختم
روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی که کمترين سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری ست.
روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف ؛ زندگيست
تا من بخاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم...
روزی که تو بيايی ؛ برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوتر هايمان دانه بريزيم...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که ديگر نباشم.
(احمد شاملو)
| اخرين روزاي ما لحظه ي بي قراري بود همه ي خاطره هام از ياد تو رفته بود اخرين روزا ي ما با گريه ها تموم شدن نميخواستم كه بري رابطه مون تموم بشن جاي خاليه تورو پيش خودم حس مي كنم از تو بي نام و نشونم من دارم دق مي كنم همه ي خاطره هات شبانه روز تو ذهنمه عكسي كه ازت دارم واسه دلم يه مرهمه يادمه گفتي بهم هيچوقت ازم جدا نشو حالا باور ندارم تو بهم ميگي برو نامه ي اخرمو بخون و از يادم نبر اگه ميري كه نياي ،بيا منم با خود ببر از تو انتظار نداشتم منو تنها بذاري منو تو شهر غم و اسيريم جا بذاري از تو انتظار نداشتم زير حرفات بزني توي سختيا بري ازم دل بكني تو ميگفتي اخرش ما دو تا قسمت هميم مگه قول نداده بوديم حرف از جدايي نزنيم حالا باورش محاله منو ساده بشكني سنگ بي وفايي رو به قلب خستم بزني نه، نميشه باورم، خوشيامو خواب كني خونه ي ارزومو با رفتنت خراب كني رفتي اما من ديگه تورو پيشم ندارم خودمم شايد يه روز، خودم رو تنها بذارم | |||||
اگر در حسرت گرمای آغوشت
شبی گریان
به صبحِ خسته ي فردا رسيدم من ،
براي رفع دلتنگي ندارم چاره اي ، ليكن -
دلم فرياد مي خواهد
براي شِكوه از بي رحميِ دنيا ،
گريز از باورِ تنهاييِ اين تن !
دلم ، فرياد مي خواهد ....
بیا که دوست دارمت !!
بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.
بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...
شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...
بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.
شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.
آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.
شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.
بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.
بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.
آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.
دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.
گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.
بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.
بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.
چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.
لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.
« بیا دوباره دوست دارمت »
شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.
شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.