تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

مگه میشه با یه کوله خاطرات خوب وناب پشت پا به زندگی زد و سپرد دل به سراب

مراببخش(فروغ فرخزاد)

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت/ راهی بجز گریز برایم نمانده بود/ این عشق آتشین پر از درد بی امید/ در وادی گناه و جنونم کشانده بود/ رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را /با اشک های دیده ز لب شستشو دهم/ رفتم که ناتمام بمانم در این سرود/ رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم/ رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود/ عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما/ از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح بیرون فتاده بود/ به یکباره راز ما/ رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک/ گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی/ رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان/ فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی/ من از دوچشم روشن و گریان گریختم/ از خنده های وحشی طوفان گریختم/ از بستر وصال به آغوش سرد هجر/ آزرده از ملالت وجدان گریختم/ ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز/ دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر/ می خواستم که شعل شوم سرکشی کنم/ مرغی شدم که به کنج قفس بسته و اسیر/ روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش/ در دامن سکوت به تلخی گریستم/ نالان زکرده ها و پشیمان ز گفته ها/ دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

جاودانه تنها

 
افسانه من به پايان رسيده است

واحساس ميكنم اين اخرين منزل است

ديگر نه بانگ جرس كارواني،

ديگر نه اواي رحيلي!

تنهايي ارامگاه جاويد من است.

و درد وسكوت،همنشين تنهايي جاودانه ي من!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

  نیمه شب آواره و بی حس و حال, در سرم سودای جامی بی زوال                    پرسه ای آغاز کردیم در خیال, دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دوماهی می گذشت ,یک دو ماه از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول یار را, خاطرات اولین دیدار را              آن نظر بازی و آن اسرار را ,آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود,چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او,هم نشین و هم زبان شد با من او                    خسته جان بودم که جان شد با من او, ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خواب گاه خستگی , این چنین آغاز شد دل بستگی

 وای از آن شب زنده داری تا سحر , وای از آن عمری که با او شد به سر             مست او بودم ز دنیا بی خبر , دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد , گفت و گو ها بین ما آغاز شد

  گفتمش در عشق پا بر جاست دل , گر گشایی چشم دل زیباست دل           گر تو زورق بان شوی دریاست دل،, بی تو جانم شام بی فرداست دل

دل ز جادوی رخت حیران شده, در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفا دارم بدان, من تورا بس دوست می دارم بدان             شوق وصلت را به سر دارم بدان, چون تویی محمول حمالم بدان

با تو شادی می شود غم های من,، با تو زیبا می شود فردای من

    گفتمش عشقت به دل افزون شده, دل ز جادوی رخت افزون شده           جز تو هر یادی به دل مدفون شده, عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش, طعم بوسه برده از سر عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود، بهر کس جز او در این دل جا نبود

   دیده جز بر روی او بینا نبود، همچو عشقم هیچ گل زیبا نبود                خوبی او شهره ی آفاق بود, در نجابت در نکویی شاه بود

    روزگار اما وفا با ما نداشت, طاقت خوشبختی ما را نداشت                         پیش پای عشق ما سنگی گذاشت, بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس, حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدای غم نبود, در غمش مجنون عاشق کم نبود                             بر سر پیمان خود محکم نبود, سهم من از عشق این روزها نبود

با که گویم او که هم خون من است, خسم جان و تشنه ی خون من است           بخت بد زین وصل او قسمت نشد, این گدا مشمول آن رحمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست, با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

  از غمش با دود و دم همدم شدم، باده نوش غصه ی او من شدم                     مست و مخمول خراب از غم شدم, ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را, سوخت بی پروا پر پروانه را

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

تو را من دوست دارم

شبي آرام بود و من
چون هميشه غرق رويايت
دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم
كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران
كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم
خدايا
چه سرد است
من اما همه دردم
بي حضورت بي صدايت اي سراپا همه خوبي همه عشق
همه باران همه ياس
اي حضور تو حضور باغها
اي كه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مست گرداند من
من عاشق من ديوانه تو، من بي مي مست
كاش امشب بودي
من برايت حرف دارم سالها
من تو را مي خواهم
من تو را مي خوانم
من فقط با غم تو غمگينم
من فقط گهگاهي نيمه شب مي خوابم
ورنه هر شب تنها بي تو خوابم هيچ است
كاش يك شب و فقط يك شب زود
باز هم گرم حضورت


سرد چشمانم را غرق رويا مي كرد
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون قلبم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پرواز

تو را من دوست ميدارم......
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

داغ تنهایی

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم
سردمهري بين كه هر كس بر آتشم آبي نزد
گرچه همچون برق از گرمي سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع
لاله ام كز داغ تنهايي به صحرا سوختم
همچو آن شمعي كه افروزند پيش آفتاب
سوختم در پيش مه رويان و بيجا سوختم
سوختم از آتش دل در ميان موج اشك
شوربهتي بين كه در آغوش دريا سوختم
شمع و گل هم هر كدام شعله اي در آتشند
در ميان پاكبازان من نه تنها سوختم
جان پاك من رهي خورشيد عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمي را سوختم

رهی معيری (سايه عمر)

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

من آن روز را انتظار می کشم

 

         روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد

         و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

         روزی که کمترين سرود بوسه است

         و هر انسان برای هر انسان برادری ست.

         روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند

         قفل افسانه ايست

         و قلب

         برای زندگی بس است.

         روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

         تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی

         روزی که آهنگ هر حرف ؛ زندگيست

         تا من بخاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم...

         روزی که تو بيايی ؛ برای هميشه بيايی

         و مهربانی با زيبايی يکسان شود.

         روزی که ما دوباره برای کبوتر هايمان دانه بريزيم...

         و من آن روز را انتظار می کشم

         حتی روزی

         که ديگر نباشم.   

                                                                               (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

صدای دوست

اخرين روزاي ما لحظه ي بي قراري بود
همه ي خاطره هام از ياد تو رفته بود
اخرين روزا ي ما با گريه ها تموم شدن
نميخواستم كه بري رابطه مون تموم بشن
جاي خاليه تورو پيش خودم حس مي كنم
از تو بي نام و نشونم من دارم دق مي كنم
همه ي خاطره هات شبانه روز تو ذهنمه
عكسي كه ازت دارم واسه دلم يه مرهمه
يادمه گفتي بهم هيچوقت ازم جدا نشو
حالا باور ندارم تو بهم ميگي برو
نامه ي اخرمو بخون و از يادم نبر
اگه ميري كه نياي ،بيا منم با خود ببر
از تو انتظار نداشتم منو تنها بذاري
منو تو شهر غم و اسيريم جا بذاري
از تو انتظار نداشتم زير حرفات بزني
توي سختيا بري ازم دل بكني
تو ميگفتي اخرش ما دو تا قسمت هميم
مگه قول نداده بوديم حرف از جدايي نزنيم
حالا باورش محاله منو ساده بشكني
سنگ بي وفايي رو به قلب خستم بزني
نه، نميشه باورم، خوشيامو خواب كني
خونه ي ارزومو با رفتنت خراب كني
رفتي اما من ديگه تورو پيشم ندارم
خودمم شايد يه روز، خودم رو تنها بذارم
+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

صدای دوست

اگر در حسرت گرمای آغوشت

شبی گریان

به صبحِ خسته ي فردا رسيدم من ،

براي رفع دلتنگي ندارم چاره اي ، ليكن -

دلم فرياد مي خواهد

براي شِكوه از بي رحميِ دنيا ،

گريز از باورِ تنهاييِ اين تن !

دلم ، فرياد مي خواهد ....

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

دوست دارمت

بیا که دوست دارمت !!

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.

بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...

شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...

بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.

شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.

آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.

آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.

دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.

بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.

بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.

لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.

« بیا دوباره دوست دارمت »

شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.

+ نوشته شده در  جمعه 9 بهمن1388ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

صدای دوست

اخرين روزاي ما لحظه ي بي قراري بود
همه ي خاطره هام از ياد تو رفته بود
اخرين روزا ي ما با گريه ها تموم شدن
نميخواستم كه بري رابطه مون تموم بشن
جاي خاليه تورو پيش خودم حس مي كنم
از تو بي نام و نشونم من دارم دق مي كنم
همه ي خاطره هات شبانه روز تو ذهنمه
عكسي كه ازت دارم واسه دلم يه مرهمه
يادمه گفتي بهم هيچوقت ازم جدا نشو
حالا باور ندارم تو بهم ميگي برو
نامه ي اخرمو بخون و از يادم نبر
اگه ميري كه نياي ،بيا منم با خود ببر
از تو انتظار نداشتم منو تنها بذاري
منو تو شهر غم و اسيريم جا بذاري
از تو انتظار نداشتم زير حرفات بزني
توي سختيا بري ازم دل بكني
تو ميگفتي اخرش ما دو تا قسمت هميم
مگه قول نداده بوديم حرف از جدايي نزنيم
حالا باورش محاله منو ساده بشكني
سنگ بي وفايي رو به قلب خستم بزني
نه، نميشه باورم، خوشيامو خواب كني
خونه ي ارزومو با رفتنت خراب كني
رفتي اما من ديگه تورو پيشم ندارم
خودمم شايد يه روز، خودم رو تنها بذارم
+ نوشته شده در  جمعه 9 بهمن1388ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط عباس  |